|
|
|
|
کاش بعضیا می فهمیدن کسی تو زندگی من نیست /من مثل بعضیا نیستم هر کی یه جور اخلاق و رفتار داره من از اونایی هستم که دلم و رفتارم یکیه من خودمو به خدا سپردم نه بنده خدا من به قسمت اعتقاد دارم هر کسی هم نمی تونه وارد زندگیه من بشه ......................... خیلی دلم پره.......................
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 22 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
الآن تو اوج امتحانات هستم فشار درسها خیلی زیاده دیروز به خاطر اینکه حال و هوام عوض بشه رفتم هایپر استار تا دلم خواست خوراکی خریدم کیف کردم /مامانم دیروز سمنو پخت خیلی خوشمزه شده بود من برای پخش کردنش نبودم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 18 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
سلام
امروز روز هفت عمو علي بود ياد و خاطرش گرامي محرم اومد اي غبارت توتياي چشم ما ای کربلا
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 21 توسط المیرا
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
سلام ممنون از کسانی که نظر دادند مخصوصا آقای سعید پرسیده بودن اگه باران بودم بر سر همه می باریدم جواب آره بر سه همه می باریدم یه کار می کردم آدم ها بهم نزدیک بشن بهم کمکم کنند چتری برای هم بشن.......
اتفاقات جدید دیروز داییم به ایران اومد امروز دیدمش بنده خدا تو فرودگاه به خاطر یه ساندویچ ازش 12 هزار تومن گرفته بودن اومد خونه ما گفت ایران چقدر گرونی شده گفتم مثلا چی گرون شده گفت یه فسقلی ساندویچ شده انقدر خندیدم گفتم بابا از تو گرون کرفته زن و بچه هم با خودش اورده بچش شبیه مامانش شده زنش خیلی از من تعریف کرد اولش می گفتم ازشون خوشم نمی یاد ولی زن خوبیه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 0 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز تولدم هیچکس تولد من یادش نبود به جز خواهرم
یه هدیه خیلی زیبا هم برام خریده بود
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 0 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
جمعه با دوستام رفتم الموت خیلی راهش طولانی بود همش پیچ وخم بود آخر سر رسیدیم یه عالمه هم کوهنوردی کردیم تا قلعه رو دیدیم جای خوش آب و هوایی بود خیلی خوش گذشت اونجا جای مادرمو خالی کردم از یه درخت هم زالزالک چیدم مزه خوبی داره توی باغ مردم هم بساط غذا رو پهن کردیم خوردیم صاحب باغ هم آخرش اومد گفت فقط آشغال نریزید ....................
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 0 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
تابستان تمام شد
پاییز ا راه رسید انگار همین دیروز بود دانشگاه قبول شدم سال آخر تحصیلی هم آغاز شد جلوی آینه متوجه چند تار موی سفید شدم آره عمر چقدر زود می گذره .....................................................().................................................................
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 0 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
با کسی زندگی کن که مجبور نباشی یک عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 0 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز خواهرزاده ام امیر به مدرسه رفت ،اولین روز دبستان معلمشون نیومده بود (خانم ملکی) مدرسه رو خیلی دوست داره امیدوارم یه روز دانشگاه رفتنشو ببینم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
یه سوال از همه
بهترین و بدترین روز زندگی شما چه روزهایی بوده ؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 1 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی وقتها دیگران با نیش و کنایه با آدم حرف می زنن دیروز هم داماد عموم همین کار رو با من کرد خیلی از دستش ناراحت شدم یه جور شد که درد رو تو قلبم احساس کردم خیلی سخته مطلبی که آزارت می ده رو تو قلبت نگه داری حتی نتونی گریه کنی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 0 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یه باران خیلی قشنگ اومد طوری بود که می شد صدای باران را گوش کرد
توی این هوای گرم فکرشم نمی کردم که باران ببارد ماه رمضان رو به پایان است با همه سختی که در ماه رمضان کشیدم ولی دوست ندارم تموم بشه کاش همه قدر این روزای عزیزو بدانند پس فردا امتحان دارم ولی هیچی فعلا نخوندم خدا یا به من کمک کن برام دعا کنید |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 0 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز خیلی دلم گرفته یکی از همکارانم خود کشی کرد
خبر متاسف کننده ای بود بعضی وقتها به پوچی می رسم ولی به یاد خدا که می افتم امیدوار می شم به آرامش می رسم کلمات را گم کرده ام دلم میخواد خیلی از حرفها رو بگم ولی واژه ها با من غریب هستن
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 2 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
تعطیلات مثل باد آمد و رفت
رفته بودم مشهد خیلی خوش گذشت ما تو هتل سلام اقامت داشتیم هتل خوبی بود توی سالن غذا خوری چیزی که نظر منو خیلی جلب کرد نو چیدمان و نو رنگهای مورد استفاده در سالن بود یک روز تمام رومیزی ها پرده ها و دستمالها و هر چیز پارچه ای که در سالن بود نارنجی و روز بعد همه قرمز بود و هر روز یک رنگ انگار هر بار به یه فضای جدید وارد می شدیم آدم هایی که تو هتل ساکن بودن زیادی کلاسشون بالا بود من دوست نداشتم حتی نگاهشون کنم بنده خدا یه پسره .من داشتم به جای اون خفه می شدم تو اوج هوای گرم دمای بیرون به نظرم ۳۹ درجه بود مادرش یه کت و شوار مشکی تنش کرده بود با یه کروات وقتی از بیرون آمدن و وارد لابی شدن دلم به حالش سوخت . از سرزمین موج های آبی بگم خیلی خوب بود با مادرم رفتم اونجا انقدر خوش گذشت که دلم نمی خواست از اونجا بیام بیرون اولش توی یه صف طویل وایسادیم تا بلیط بگیریم /عروسی پسر خاله من هم هر چه با شکوه برگزار شد براش آرزوی خوشبختی می کنم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 2 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
تعطیلات تابستانی شرکت نزدیکه
لحظه شماری می کنم تا تعطیلات فرا برسه................ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 12 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز رفته بودم تنگه واشی
خیلی خوش گذشت مکان بسیار بسیار زیبایی بود یه مکان بکر یه جایی که انرژی جوانی بتونی خالی کنی یه جایی که بر گردی به سرشت اولیه انسان یه جایی که بتونی به خدا فکر کنی یه جایی که بدونی قدرت خدا بی نهایته یه جایی که آنتراک باشه برای زندگی از اینا که بگذریم من ساعت ۶صبح راه افتادم ساعت ۱۱ شب رسیدم خونه وقتی اومدم خونه دیدم مهمون داریم من از فیروز کوه یه چند کیلویی گیلاس خریدم خیلی خوش مزه بود مهمونا از من شیرینی عمه شدنمو خواستن منم به جای شیرینی گیلاس دادم انقدر خندیدیم گفتم ببخشید که کمه می دونم قبلش شیرینی و شام صرف شده !
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 23 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 20 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم دلم خیلی گرفته بعضی وقتها دوست دارم گریه کنم ولی نمی شه
امروز امتحان داشتم به طور فجیح بد دادم انقدر استادمون می گفت از امتحان نترسید آسونه آسونشم دیدیم ........... دیروز هم ختم داماد عموم بود توی عمل ، زیر تیغ جراحی دار فانی را وداع گفت روحش شاد ............ امروز توی یه ماشین خوندم نوشته بود زندگی برای بی نیازان زیباست خیلی به این جمله فکر کردم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 23 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز علی رضا یکی از اقوام من تو کماست
براش دعا کنید............. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 11 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
از همه داشته هایت که به آن می بالی خدا را جدا کن ببین چه داری!
همه کمبودهایت که از آن می نالی خدا را اضافه کن ببین چه کم داری ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 0 توسط المیرا
|
|
||